روزی تو خواهی آمد

تو خواهي آمد

جهان آرام تر خواهد شد

اينجا كه باشي سويه هاي اضطراب

در مه مي روند

و نوميدي به حاشيه ي غروب

سنگي براي نشستن خواهد يافت

 

اي سبب اتّصال زمين و آسمان ، قدر تو را قضا داند و بس ، كسي را كه ياراي بريدن از تو باشد ، در آتش دوزخ زيستن هم تواند . ما هنوز بر باد نرفته ايم ، اگر چه از ياد رفته ايم ، بيا !

ZZZ

 

از پنجره ي دلم كه قلبي شكسته دارد صدايت مي زنم

نسيم نام تو بر لبهايم مي وزد

خيال سبزت هميشه با من است

تو اين جايي ، در قاب پنجره هايي كه رو به باغ خدا باز است

دستهايت طراوت و سبزي را تكرار مي كند

از نگاهت ستاره و مهتاب مي چكد

خورشيد ذرّه اي از مهرباني توست

اگر ابر مي بارد

اگر گل مي رويد

پرنده اگر مي خواند

چشمه اگر مي جوشد

رود اگر مي خروشد

براي توست

زيرا تو آن روياي صادقانه اي كه ظهورت مرهم تمام زخمهاست

تو آنقدر زلال و پاكي كه از غبار پنجره ها دلت مي گيرد

شايد پيش از آمدنت

باران ببارد و آسمان ، تمام كوچه ها و خانه ها را بشويد

اي سبز

اي بهار

اي نور

اي اميد

دستهاي مهر بانت را كه از نوازش لبريز است

و نگاه روشنت

را كه آيينه ي صداقت است

دوست مي دارم

بگو چشمهاي ما كجا مهر باني نگاه تو را مي نوشد

و دلهاي ما كي با ظهور تو آرام مي گيرد .

ZZZ

آغاز روييدن

آمده ام پيدايت كنم . توي همين شلوغي . وسط همين واويلا .

در محشري كه همه تو را صدا مي زنند ، داد مي زنندكه آنها را بشنوي

و دستشان را بگيري ، آمده ام تو را پيدا كنم …

هر چند وقت يكبار ، تو را كه نه ! خودم را گم مي كنم .

نشاني خودم را گم مي كنم . به خودم نمي رسم .

تو از آن بالا مرا مي بيني . مي تواني رد مرا نشان خودم بدهي .

از مسيرهاي بن بست پرهيزم بدهي و مرا به خلوتت برساني .

آمده ام تو را پيدا كنم . تو را كه نه ! خودم را ، در همهمه اي كه بهانه اش تويي .

در زمزمه اي كه ترانه اش تويي .

مثل باغي سرد و تهي در بهار نا م تو بيدار مي شوم و خودم را مي بينم كه

بر سر شاخه اي لخت جوانه زده ام ؛

نگاه كن !

اين آغاز روييدن من است …

ZZZ

اميد

روبروي آينه كه مي ايستم

و آبشار موهايم را شانه مي زنم

به ياد تو مي افتم .

شك ندارم

خواهي آمد و

براي دختركي كه همه ي آرزوهايش ته كشيده

يك جفت روبان سرخ

خواهي آورد

با نقش شكوفه هاي سيب .

ZZZ

جمعه اي كه مي رسي

يك كوچه عاشقي ، پر از احساسهاي ناب

يك كوچه زير تابش مهتاب و آفتاب

يك كوچه رازقي

يك كوچه اطلسي

يك كوچه خالي از غم و احساس بي كسي

يك كوچه …

نه !

هزار و هزاران بزرگراه

پوشيده از صدف

خالي از اشتباه

تقديم گامهاي نگارين و سبز تو

وقتي كه روز جمعه اي از راه مي رسي .

ZZZ

/ 4 نظر / 5 بازدید
سایه

و من منتظر می مانم تا تو بيايی

امير

سلام راستش من براي بار اوله كه به اين وبلاگ سر مي‌زنم خيلي قشنگه هميشه موفق باشي

چه گوارا

گذشته فصل اسلحه میگن که وقت گفتگوست.

mani

سلام خوبی خيلی زيبا بود واقعا لذت بردم ...........