نامه ي چارلي چاپلين به دخترش

جرالدين ؛ دخترم

!

از تو دورم ، ولي يك لحظه تصور تو از ديدگانم دور نمي شود ، اما تو كجايي ؟

در پاريس روي صحنه ي تئاتر پر شكوه شانزه ليزه ، در نقش ستاره باش ، بدرخش ! اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي كه برايت فرستاده اند ، فرصت هوشياري داد ، بنشين و نامه ام را بخوان…

هنر قبل از آنكه دو بال پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پاي او را مي شكند

.

جرالدين ؛ دخترم

!

پدرت با تو حرف مي زند ، شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد ، آن شب است كه اين الماس ، آن ريسمان نا استوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است

.

روزي كه چهره ي زيباي يك اشراف زاده ي بي بند وبار تو را بفريبد ، آن روز است كه بند بازي ناشي خواهي بود ، بند بازان ناشي هميشه سقوط مي كنند

.

دل به زر و زيور مبند ، بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است كه خوشبختانه بر گردن همه مي درخشد ،

اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي ، با او يكدل باش و به راستي او را دوست بدار

.

برهنگي ، بيماري عصر ماست

. به گمان من ، تن تو بايد مال كسي باشد كه روحش را براي تو عريان كرده است .

/ 0 نظر / 6 بازدید