مشت مي كوبم بر در

پنجه مي سايم بر پنجره ها

من دچار خفقانم؛خفقان!

من به تنگ آمده ام،از همه چيز

بگذاريد هواري بزنم:

آي!

با شما هستم!

اين درها را باز كنيد!

من به دنبال فضايي مي گردم:

لب بامي،

سر كوهي،

دل صحرايي

كه در آنجا نفسي تازه كنم.

آه!

مي خواهم فرياد بلندي بكشم

كه صدايم به شما هم برسد!

من هوارم را سر خواهم داد!

چاره درد مرا بايد اين داد كند

از شما خفته ي چند!

چه كسي مي آيد با من فرياد كند؟

فريدون مشيري

/ 5 نظر / 3 بازدید
key &m

سلام وبلاگ تریپی داری اگه ميشه به ما لينک بده ممنون

بهار

سلام ...من همصداي تو ...ديگه چی می خوای...منم مدتهاست در خفقانم ....ولی ملالی نيست ما هم خدايی داريم !

seyyedmeysam

دوست دارم با تو همصدا بشوم . اما اين صدای خودت نيست. فريدون مشيری شعر قشنگی گفته اما از تو خواهش می کنم آن را تکرار نکن و دردت را با کلمات خودت بيان کن . ما احتياج به فريادهای جديد داريم

سينا

هيچگاه از خود نپرسيدم که هستم.... موفق باشی