داستان آفرينش آدم 2

(گزيده اي از كتاب مرصادالعباد اثر نجم الدين رازي)

جمله ملأ اعلي كرّوبي و روحاني در آن حالت متعجّب وار مي نگريستند،كه حضرت جلّت به خداوندي

خويش در آب و در گِل آدم چهل شبانروز تصرّف مي كرد،و چون كوزه گر كه از گِل كوزه خواهد ساخت آن را

به هرگونه مي مالد و بر آن چيزها مي اندازد،گِل آدم را در تخمير انداخته،و در هر ذرّه اي از آن گِل دلي

تعبيه مي كرد،و آن را به نظر عنايت پرورش مي داد.. حكمت ازلي با ملايكه مي گفت:شما در گِل

منگريد،در دل نگريد.

گر من نظري به سنگ بر،بگمارم

از سنگ دلي سوخته بيرون آرم

در بعضي روايات آن است كه چهل هزار سال در ميان مكّه و طايف با آب و گِل آدم از كمال حكمت

دستكاري قدرت مي رفت،و بر بيرون و اندرون او مناسب صفات خداوندي آينه ها بر كار مي نشاند،كه هر

يك مظهر صفتي خاص بود از صفات خداوندي،تا آنچه معروف است هزار و يك آينه مناسب هزار و يك

صفت بر كار نهاد.

صاحب جمال را اگرچه زرّينه و سيمينه بسيار باشد،اما به نزديك او هيچ چيز آن اعتبار ندارد كه آينه.تا اگر

در زرّينه و سيمينه خللي ظاهر شود هرگز صاحب جمال بخود عمارت آن نكند،ولكن اگر اندك غباري بر

چهره ي آينه نشيند در حال به آستين لطف و كرم به آزرم تمام آن غبار از روي آينه برمي دارد.و اگر هزار

خروار زرّينه دارد در خانه نهد،يا در دست و گوش كند،اما روي از همه بگرداند و روي فراروي آينه كند.

ما فتنه بر توايم،تو فتنه بر آينه

ما را نگاه در تو،تو را اند آينه

تا آينه جمال تو ديد و تو حسن خويش

تو عاشق خودي،ز تو عاشق تر آينه

عشق رويت مرا چنين يكرويه

ببريد ز خلق و فرا روي تو كرد!

(يكرويه:يكباره)

و در هر آينه كه در نهاد آدم بر كار مي نهاد،در آن آينه ي جمال نماي،ديده ي جمال بين مي نهاد.تا چون او

در آينه به هزار و يك دريچه خود را بيند،آدم به هزار و يك ديده او را بيند.

در من نگري،همه تنم دل گردد

در تو نگرم،همه دلم ديده شود!

اينجا عشق معكوس گردد اگر معشوق خواهد كه از او بگريزد او به هزار دست در دامنش آويزد.

ـ آن چه بود كه اوّل مي گريختي،و اين چيست كه امروز در مي آويزي؟

ـ آري،آن روز از اين مي گريختم تا امروز در نبايد آويخت!

توسني كردم ندانستم همي

كز كشيدن سخت تر گردد كمند

(توسني كردم:سركشي وتندي و ناآرامي كردم)

آن روز گِل بودم،مي گريختم،امروز همه دل شدم در مي آويزم.اگر آن روز به يك دل دوست نداشتم امروز به

غرامت آن به هزار دلت دوست مي دارم.

اين طرفه نگر كه خود ندارم يك دل

وآنگه به هزار دل تو را دارم دوست!

همچنين چهل هزار سال قالب آدم ميان مكه و طايف افتاده بود،و هر لحظه از خزاين مكنون غيب گوهري

ديگر لطيف و جوهري ديگر شريف در نهاد او تعبيه مي كردند،تا هر چه از نفايس خزاين غيب بود جمله در

آب و گِل آدم دفين كردند.

چون نوبت به دل رسيد گِل آدم را از ملاط بهشت بياوردند،و به آب حيات ابدي بسرشتند،و به آفتاب سيصد

و شصت نظر بپروردند.

چون كار دل بدين كمال رسيد،گوهري بود در خزانه ي غيب كه آن را از نظر خازنان ملكوتي نهان داشته

بود،و خزانه داري آن به خداوندي خويش كرده،فرمود كه آن را هيچ خزانه لايق نيست الّا حضرت ما،يا دل

آدم.

آن چه بود؟گوهر محبّت بود كه در صدف امانت معرفت تعبيه كرده بودند،و بر جمله ي ملك و ملكوت عرضه

داشته،هيچكس استحقاق خزانگي و خزانه داري آن گوهر نيافته،خزانگي آن را دل آدم لايق بود كه به

آفتاب نظر پرورده بود،و به خزانه داري آن جان آدم شايسته بود كه چندين هزار سال از پرتو نور جلال احديّت

پرورش يافته بود.

با آن نگار كار من آن روز اوفتاد

كآدم ميان مكه و طايف فتاده بود!

عجب آنكه چندين هزار لطف و عاطفت از عنايت بي علّت با جان و دل آدم در غيب و شهادت مي رفت،و

هيچ كس را از ملايكه مقرّب در آن واقعه محرم نمي ساختند،و از ايشان هيچ كس آدم را نمي

شناختند.يك به يك بر آدم مي گذشتند و مي گفتند:آيا اين چه نقش عجيب است كه مي نگارند،و باز

اين چه بوقلمون است كه از پرده ي عيب بيرون مي آوردند؟

آدم به زير لب آهسته مي گفت:“اگر شما مرا نمي شناسيد،من شما را مي شناسم.باشيد تا من سر از

اين خواب خوش بردارم،اسامي شما را يك به يك برمي شمارم.”

هرچند كه ملايكه در آدم تفرّس مي كردند(به كار انداختن هوش و فراست براي دريافت چيزي) نمي

دانستند كه اين چه مجموعه اي است.تا ابليس پرتلبيس(پر نيرنگ) يكبارگي گرد او طوف مي كرد و بدان

يك چشم اعورانه بدو در مي نگريست.

دهان آدم گشاده ديد.گفت:“باشيد،كه اين مشكل را گرهگشايي يافتم،تا من بدين سوراخ فرو روم،بينم

چه جايي است؟”

چون فرورفت و گِرد نهاد آدم برآمد،نهاد آدم عالمي كوچك يافت يافت از هرچه در عالم بزرگ ديده بود در

 آنجا نموداري از آن ديد:سر را بر مثال آسمان يافت هفت طبقه.چنانكه بر هفت آسمان هفت ستاره ی

 سيّاره بود بر هفت طبقات سر قواي بشري هفت يافت چون:خيال و وهم و متفكّره و حافظه و ذاكره و

مدبّره و حس مشترك،و چنانكه بر آسمان ملايكه بود در سر حاسّه ي سمع و حاسّه ي شم و حاسّه ي

ذوق بود.و تن را بر مثال زمين يافت چنانكه در زمين درختان بود و گياهها و جويهاي روان و كوهها،در تن

مويها بود بعضي درازتر چون موي سر بر مثال درخت،و بعضي كوچك چون موي اندام بر مثال گياه،و رگها

بود بر مثال جويهاي روان،و استخوانها بود بر مثال كوهها…

پس چون ابليس گرد جمله ي قالب آدم برآمد هر چيزي را بديد از او اثري باز دانست(تشخيص داد)كه

 چيست.امّا چون به دل رسيد دل را بر مثال كوشكي(كاخي)يافت در پيش او از سينه ميداني ساخته

 چون سراي پادشاهان.هر چند كوشيد كه راهي يابد تا در اندرون دل در رود هيچ راه نيافت.

با خود گفت:“هر چه ديدم سهل بود كار مشكل اينجاست.اگر ما را وقتي آفتي رسد از اين شخص،از اين

 موضع تواند بود.و اگر حق تعالي را با اين قالب سر و كاري باشد يا تعبيه اي دارد در اين موضع تواند

 داشت.”با صد هزار انديشه نوميد از دل بازگشت.

ابليس را چون در دل آدم بار ندادند،و دست رد بر رويش باز نهادند،مردود همه ي جهان گشت.مشايخ

 طريقت از اينجا گفته اند:“هر كه را يك دل رد كرد مردود همه ي دلها گردد،و هر كه را يك دل قبول كرد

 مقبول همه ي دلها گردد.”به شرط آنكه آن دل،دل بود زيرا كه بيشتر خلق نفس را از دل بنشناسند.

آن بود دل كه وقت پيچاپيچ

جز خداي اندرو نيابي هيچ

(وقت پيچاپيچ:هنگام سختي و مشكلات)

 

/ 9 نظر / 8 بازدید
شبستانی...

هر كه را يك دل رد كرد مردود همه ي دلها گردد،و هر كه را يك دل قبول كرد /مقبول همه ي دلها گردد. يکتا خدای يارت ....

آقا طييب.

سلام آبجيای مهروبون.مخلصيم.ما داريم بروز شيم.راستش نخوندم الان.آف ميخونم اگه اجازه بديد.ديگه اينکه..................................هيچی....همچنان مخلصيم.يا عشق.

ایمان

سلام... ميگما خيلی طولانی بود...!

پسر استراباد

سلام تارای عزيز.... اميدوارم که حالت حسايب خوب باشه.... متن زيبايی بود... البته کمی شو خوندم بقيه شو کپی گرفتم که بدو بخونم...پايدار و برقرار باشی عزيز.

نیما ابر

سلام ...تارا خانوم ممنون که بهم سر زدی حضور افرادی چون تو پاک و زلال برای من ارزشمند و شیرین است ... با تشکر دوباره و سه باره و..... يه بغل ستاره********************** **************************

من

دوست داشتم بدانم که که ايد که اينچنين مهربانيد...

SEPIDAR

SALAM MATLAB JALEB VA TOOLANI BOOD TARA JOON MONTAYER EDA MASH HASTA

...

صفت عاشق صادق به درستی آن است که گر سر برود از سر پيمان نرود ...