obour%20.jpg?uniq=ugmnn6
تو دیگر تنها نیستی
من هم کم کم دارم فراموش می‌شوم.
با این حساب اگر لابه‌لای سلامی سرد
گذشتیم از کنار هم
و نگاه نکردیم
گمان مبر که فراموش کرده‌ایم
خیال کن
که نام و نشان آشناهامان را
کودکانی بازیگوش
سیاه کرده‌اند، به رسم کودکی
و یا خط خطی شده است
جسم و جان کوچکمان از سنگ.
خیال کن که باران تمام این سالها
فقط حافظه‌ی ما را گل آلود کرده است
خیال کن که کوریم
یا کورمان کرده‌اند... 
اگر گذشتیم و
نگاهی
نیم نگاهی
از ما به هم نرسید.

مسعود امینی

/ 7 نظر / 6 بازدید
او

سلام چطوری؟؟ بابا چه عجب دلم برات خيلی تنگ شده همين طور برای يه صحبت طولانی

راحيل

سلام کارت عاليه فقط چرا دير آپديت ميکنی؟ شاد و پيروز باشيد

امير

سلام بابا کجايی؟؟؟ يه سری بزن

دلم برات تنگ شده

ریحانه

سلام وبلاگ قشنگی داری خوشحال میشم به من هم سری بزنی [گل]

مهدخت

من لولی تایی میشناختم نقاش طبیعت بی جان خسبیده در پر قو و احمد دیپلم ریاضی و ناراضی سوار بر تاکسی زردنبویی مشهد... محسن نامجو این شعر نوستالژیک ترین شعر زندگی من بود که الان تو وب شما هم دیدمش...