جرأت ديوانگي

فكر مي كني پس از مرك ما ،
آن پسرك بر سر خاك ما مي آيد ،
با انديشه ي ساختن سوتكي در سر ؟؟!!



سها



****


انگار مدّتي است كه احساس مي كنم
خاكستري تر از دو سه سال گذشته ام
احساس مي كنم كه كمي دير است .
ديگر نمي توانم
هر وقت خواستم
در بيست سالگي متولّد شوم .
انگار
فرصت براي حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است كه كاري كنيم
كاري كه ديگران نتوانند

فرصت براي حرف زياد است
امّا
اگر گريسته باشي …
آه …
مردن چقدر حوصله مي خواهد
بي آنكه در سراسر عمرت
يك روز ، يك نفس
بي حسّ مرگ زيسته باشي !
انگار
اين سالها كه مي گذرد
چندان كه لازم است
ديوانه نيستم
احساس مي كنم كه پس از مرگ
عاقبت
يك روز
ديوانه مي شوم !
شايد براي حادثه بايد
گاهي كمي عجيب تر از اين
باشم

با اين همه تفاوت
احساس مي كنم كه كمي بي تفاوتي
بد نيست .
حس مي كنم كه انگار
نامم كمي كج است
و نام خانوادگي ام ، نيز
از اين هواي سربي
خسته است .
امضاي تازه ي من
ديگر
امضاي روزهاي دبستان نيست
اي كاش
آن نام را دوباره
پيدا كنم
اي كاش
آن كوچه را دوباره ببينم
آنجا كه ناگهان
يك روز نام كوچكم از دستم
افتاد
و لا به لاي خاطره ها گم شد
آنجا كه
يك كودك غريبه
با چشمهاي كودكي من نشسته است
از دور
لبخند چقدر شبيه من است !
آه ، اي شباهت دور !
اي چشمهاي مغرور !
اين روزها كه جرأت ديوانگي كم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست كم
گاهي تو را به خواب ببينم !
بگذار در خيال تو باشم !
بگذار …
بگذريم !
اين روزها
خيلي براي گريه دلم تنگ است !

قيصر امين پور







/ 2 نظر / 5 بازدید
Mozaffari Mohammad

خاکستری ... فقط مثل گندالف خاکستری که بعدها با کشتن بالروگ به گاندالف سفيد تبديل شد ... آن فرستاده شده ... شما هم اميد که سفيد بشی ... با پوزش بسيار ...

علي

واقعا ديوانگان شجاعترين هايند.دوستشان دارم.