روزمُردگي هاي چهارشنبه پنجم فروردين ساعت پنج. . .

سلام…مي خوام بنويسم…ساعت 5 عصر چهارشنبه پنجم فروردينه…تنهام…سماور و روشن مي كنم…يه سر رسيد و يه مداد…واسه ي نوشتن همه ي حرفام كافيه،مگه نه؟مي شينم توي هال…مي نويسم:

ساعت 2:30 ظهر است دَه شماره را مي گيرم و بعد صدايي در پشت خط ، چشمانم را مي بندم و هنوز بين سكوت و سخن تلو تلو مي خورم كه صداي قطع كردن گوشي مي آيد.

چند لحظه صبر مي كنم، نفسي عميق مي كشم و دوباره زنگ مي زنم (شايد اشتباه شنيده باشم)واي نه …همه چيز همان طوريست كه بوده …تو مي گويي كه آمده اي …تو مي گويي كه اين روزها كارهاي جدّي داري (اين را نمي گويي ولي از لحن صدايت كه مي گويي،خسته ام،مشخص است) اين را من نمي شنوم،حس مي كنم و تو اين بار اندكي روزمرّه گي را از ته سكوتهايت به سخن مي آوري …و مي گويي نمي خواهي كاري را انجام دهي كه فكر مي كني مسخره است (من گوش مي كنم، تمام اين مدت ساكتم و گاهي بعد از شنيدن جمله اي لبخندي مي زنم اما …اين آخرين جمله ات چه بود؟…پس درست شنيدم … دوباره سكوت مي كنم ولي اين بار با بغض، ادامه مي دهي با يقين …و من از يقينت يكّه مي خورم، با خودم فكر مي كنم شايد يك شوخي است، ولي نيست اين را كمي بعدتر كه صدايت با يقين بيشتري ادامه مي يابد و با اعتماد به نفس مي گويي چرا ساكتي،مي فهمم با بغض چيزي نمي گويم، شايد هم مي گويم و……

مي گويي ساكتي…و من ديگر نمي خواهم چيزي بگويم و با خودم فكر مي كنم كاش قطع كنم يا او قطع كند… توان هيچ يك نبود… چند كلمه اي را مي گويم ولي تو مدام اصرار مي كني كه حرف بزن من خيلي حرفها دارم و خيلي چيزها براي گفتن ولي با هر بار گفتن اينكه حرف بزن كلمه هايم بيشتر به عمق سكوتم مي روند مانند باتلاقي كه در آن غرق مي شوي با تقلاّي بيشتر…

چرا اينقدر اصرار مي كني، من برايت حرف مي زنم، سخن مي گويم ازشاديهايم، غمهايم، آرزوهايم،احساساتم،انديشه هايم،از دنيايم بدون تو…فقط كافي ست كمي مرا همراهي كني، كمي با من قدم برداري مدام حين حرف زدن نگو چرا ساكتي (شايد به خاطر همين است كه وقتي نيستي بيشتر برايت مي نويسم و بيشتر انديشه ات مي كنم و بيشتر و بيشتر عاشقت مي شوم … كمي همراه تر شو ،خودت را به كناري نكش،مي خواستم بگويم حرفهاي كودكانه ام را..…بگويم همان روزي كه رفتي، پدرم درخت خانه ي ما را كه هميشه بين برگهاي سبزش جاي گلهاي صورتي بود و هميشه بين نگاه من و آسمان بود قطع كرد و من چه به سادگي رفتن هر دويتان را به نظاره نشسته بودم……

حالا اينجا آسمانش بدون درخت است،حتّي هنگام بهار هم در آسمانش درختي به شكوفه ننشسته، ولي اين روزها هنوز توي حياط پشتي قدم كه بزني ، مي تواني عطر بهار را،از تنها درخت نارنج باغچه حس كني و شايد كمي از شب كه بگذرد محبوبه ي شب هم چيزي از عطرش را براي دادنِ به تو داشته باشد و به گمانم آن نسترنِ پايِ محبوبه ي شب هم، تو را اندكي هماغوش رؤياهايت كند …

ولي باز هم اينجا گرگان است ساعت حدود 5:30 عصر است و من شايد سي دقيقه است كه، مي نويسم تا براي هميشه اينها را برايت بفرستم ولي تو خسته اي و كمي كسل …اينها را من شايد حس كنم، ولي نمي خواهم به زبان بياورم و تو اينها را مي گويي..…اينجا هنوز گرگان است و آنجا تهران و شايد فردا دوبي،ايتاليا و روزهاي ديگر …راستي من امروز به جنگل نمي روم، اين را مي گويم تا بداني وقتي كه با تو مي خواهم حرف بزنم به جايي نمي روم …اينجا هنوز هم ………………….

توي هال نشسته ام و به روبرو كه نگاه مي كنم در اتاق مقابل عكس فروغ را در كتابخانه بر روي جلد كتاب مي بينم و ياد آن شعرش مي افتم كه مي گويد: ما يكديگر را به تقواي خوشبختي هم آلوده مي كنيم…..كمي آنطرفتر سمت راست جاي خالي همان درخت است كه با چيز ديگري پر شده است،كمي پايين تر چند گلدان تنها، بدونِ آن درخت، اينجا يك چيز ديگر هم هست، سمت چپم يك در بسته است كه اگر بازش كنم وارد اتاقم مي شوم،ولي من امروز اتاقم را نمي خواهم………………..…

و ديگر اينكه آب درون اين سماور هم بي تابي ميكند، بايد نوشتن را رها كنم،اين سماورها چقدر حرف مي زنند

سها

/ 7 نظر / 6 بازدید
...

http://www.photo.net/photodb/image-display?photo_id=2230683&size=lg

...

http://www.photo.net/photodb/image-display?photo_id=2230256&size=md

....

خيلی اين نوشتتون جالب بود مرسی که به من سر ميزنی.سال نو هم مبارک موفق باشيد منتظر نظرات شما هستم

فاضل

سلام . خوبی؟

باران

سلام بخاطر همه چيز ممنون و معذرت قربانت/چاکريم/حق ايزدمنان(: