داستان آفرينش آدم 1

(گزيده اي از كتاب مرصادالعباد اثر نجم الدين رازي)

اني خلق بشرا من تين

و نفخت فيه من روحي

پادشاهان صورتي (ظاهري،دنيوي) چون عمارت فرمايند خدمتگاران بر كار كنند ، ننگ دارند كه به خوديِ

خود (شخصاً) دست در گل نهند،به ديگران باز گذارند ( واگذار كردند).

ولكن چون كار بدان خانه رسد كه در آن گنجي خواهند نهاد جمله ي خدم و حشم را دور كنند،و به خوديِ

 خود دست در گل نهند و موضع گنج را به اندازه ي گنج راست كنند، و آن گنج به خوديِ خود بنهند، و بر

سر گنج طلسمي سازند، تا از تصرف اغيار محفوظ ماند.

حق-تعالي چون اصناف موجودات مي آفريد از دنيا و آخرت وبهشت و دوزخ، وسايط گوناگون بر كار كرد. در

هر مقام و منزل،كاركنان مختلف فراداشت (گماشت، مأمور كرد).

چون نوبت به خلقت آدم رسيد گفت: “خانه ي آب و گل آدم من مي سازم.اين را به خوديِ خود مي سازم

بي واسطه كه در او گنج معرفت تعبيه خواهم كرد.”

پس جبرئيل را بفرمود كه برو از روي زمين يك مشت خاك بردار و بيار.

جبرئيل برفت خواست كه يك مشت خاك بردارد.

خاك گفت: اي جبرئيل چه مي كني؟

گفت: تو را به حضرت مي برم كه از تو خليفتي مي آفريند.

خاك سوگند برداد به عزّت و ذوالجلالي حق كه مرا مبر كه من طاقت قرب ندارم، و تاب آن نيارم.من نهايت

بُعد اختيار كرده ام تا از سطوت (مهابت، شكوه) قهر الوهيّت ايمن باشم كه قربت را خطر بسيارست.

نزديكان را بيش بود حيراني

كايشان دانند سياست (تنبيه) سلطاني

جبرئيل چون ذكر سوگند شنيد به حضرت بازگشت. گفت: خداوندا تو داناتري، خاك تن در نمي دهد.

ميكائيل را فرمود تو برو. او برفت همچنين سوگند برداد.

اسرافيل را فرمود تو برو. همچنين سوگند برداد. بازگشت.

حق تعالي عزرائيل را خطاب كرد: تو برو، اگر به طوع (خشنودي ، رضايت) و رغبت نيايد به اكراه و اجبار

برگير و بيار.عزرائيل بيامد و به قهر يك قبضه خاك از روي زمين برگرفت. در روايت مي آيد كه از جمله ي

روي زمين به مقدار چهل ارش خاك برداشته بود. بياورد آن خاك را ميان مكه و طايف فرو كرد.عشق حالي

دو اسبه مي آمد (هنوز كالبد آدم آماده نشده بود،عشق با شتاب مي آمد).

خاك آدم هنوز نابيخته بود

عشق آمده بود و در دل آويخته بود

اين باده چو شيرخواره بودم،خوردم

ني ، ني مي و شير با هم آميخته بود!

اول شرفي كه خاك آدم را بود، اين بود كه به چندين رسول به حضرتش مي خواندند. و او نمي آمد و ناز

مي كرد. و مي گفت: ما را سر اين حديث نيست!

حديث من ز مفاعيل و فاعلات (كارهاي بيهوده و پست ) بود

من از كجا، سخن سرَ مملكت ز كجا؟

آري قاعده چنين رفته است، هركس كه عشق را منكرتر بود چون عاشق شود در عاشقي غالي تر (غلو

كننده ، از حد در گذرنده) گردد. باش تا مسئله قلب كنند.

منكر بودم عشق بتان را يكچند

آن انكارم مرا بدين روز افكند

جملگي ملايكه را در آن حالت انگشت تعجب در دندان تحير مانده كه آيا اين چه سر است كه خاك ذليل را

از حضرت عزت به چندين اعزاز مي خوانند، و خاك در كمال مذلت و خواري با حضرت عزت و كبريائي

چندين (اينهمه) ناز و تعزز (خود را عزيز شمردن، ناز كردن) مي كند.و با اين همه حضرت غنا و استغنا با

كمال غيرت به ترك او نگفت، و ديگري را به جاي او نخواند، و اين سر با ديگري در ميان ننهاد!

همسنگ زمين و آسمان غم خوردم

نه سير شدم، نه يار ديگر كردم

آهو بمثل رام شود با مردم

تو مي نشوي، هزار حيلت كردم!

الطاف الوهيت و حكمت ربوبيت به سر ملايكه فرو مي گفت:“شما چه دانيد كه ما را با اين مشتي خاك از

ازل تا ابد چه كارها در پيش است؟”

عشقي است كه از ازل مرا در سر بود

كاري است كه تا ابد مرا در پيش است

معذوريد كه شما را سروكار با عشق نبوده است. شما خشك زاهدان صومعه نشين حظاير قدس ايد!

(كنايه از بهشت) از گرمروان خرابات عشق چه خبر داريد! سلامتيان را از ذوق حلاوت ملامتيان چه

چاشني؟

درد دل خسته دردمندان دانند

ني خوش منشان و خيره خندان دانند

از سر قلندري تو گر محرومي

سري است در آن شيوه كه رندان دانند!

روزكي چند صبر كنيد تا من بر اين يك مشت خاك دستكاري قدرت بنمايم، و زنگار ظلمت خلقيت از چهره

ي آينه ي فطرت او بزدايم، تا شما در اين آينه نقشهاي بوقلمون(رنگارنگ) بينيد. اول نقشي آن باشد كه

همه او را سجود او بايد كرد.

پس از ابر كرم باران محبت بر خاك آدم باريد، و خاك را گل كرد و به يد قدرت در گل از گل دل كرد، و در دل

چندين شور و فتنه حاصل كرد.

از شبنم عشق خاك آدم گل شد

صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

سر نشتر عشق بر رگ روح زدنند

يك قطره فرو چكيد، نامش دل شد

ادامه دارد...

/ 4 نظر / 4 بازدید
saeed

salam...gofteboodam ke har gozineie az shoma be del mishine ...in bar ham mesle hamishe...khodetoon az neveshtehatoon hamishegitarid...doost daram hamishe bashid...movafagh,shad por omid bashid

ّپسر استراباد

سلام تارای عزيزم... اميدوارم که حالت خوب باشه... متن زيبايی بود... منتظر قسمتهای بعد هم هستم... پايدار و برقرار باشی.

omid6312

سلام دوست عزيز تارا.از اينكه خيلي دير به دير سر ميزنم معذرت ميخواهم.بهت تبريك ميگم به خاطر وبلاگ زيبا و خواندنيت.در پناه ايزد منان موفق و مويد باشي. راستي به وبلاگ دوستت هم سر زدم .به اون هم تبريك بگو.به خواهرت هم سلام برسون.خدا نگهدار. اميد

شبستانی..

چون خواندم ناگاه چنين حکايتی به ذهن آمد .... حکايت زمانی که آتش ز مهر پر مهر الهی بر خليل سرد و آرام گشت....