روزگار كودكي

تو را نمي دانم ، اما من براي روزهاي كودكي ام خيلي دلتنگم ؛ براي وقتي كه دلم در بازار شلوغيها گم نشده بود ، براي وقتي كه خانه ها ته كوچه هاي بن بست نبودند .
نمي دانم تو كودكي هايمان را به ياد مي آوري يا نه ؟ آن روزها چقدر دنيا برايمان بزرگ بود ، چقدر آسمان بلند و زمين گشاده بود …
حالا آن روزها گذشته و بزرگ شده ايم ما ، همه مي خواستند كه زودتر بزرگ شويم ، حتي خودمان هم هول داشتيم كه هر چه زودتر تا دنياي شلوغ و پر از هياهوي بزرگترها قد بكشيم و آنقدر عجله داشتيم كه پاكي دنيايمان را يك جايي جا گداشتيم …
آمديم و آنقدر قد كشيديم كه متوجه لگد كردن گلهاي ميخك حياط همسايه نشديم ، زمين برايمان تنگ شد و بي آسمان مانديم ، حالا حتي شبها از خستگي فرصت نمي كنيم تا سري به ستاره ها بزنيم و اگر شبي از روي اتفاق نگاهمان به آسمان بيفتد ستاره ي كودكي هايمان را پيدا نمي كنيم .
راستي چرا بزرگ شديم ، بزرگ شديم تا از كدام قافله عقب نمانيم ؟!

/ 2 نظر / 7 بازدید
محمد

روزگار کودکی بر نگردد دريغا.. قيل و قال کودکی بر نگردد دریغا ...