ترنم نقره‌ای مهتاب

 

Menu


خانه
آرشيو
ايميل

 

Links


-

 
 

سه‌شنبه ۱۳۸٥/٥/۱٧
 


تو دیگر تنها نیستی
من هم کم کم دارم فراموش می‌شوم.
با این حساب اگر لابه‌لای سلامی سرد
گذشتیم از کنار هم
و نگاه نکردیم
گمان مبر که فراموش کرده‌ایم
خیال کن
که نام و نشان آشناهامان را
کودکانی بازیگوش
سیاه کرده‌اند، به رسم کودکی
و یا خط خطی شده است
جسم و جان کوچکمان از سنگ.
خیال کن که باران تمام این سالها
فقط حافظه‌ی ما را گل آلود کرده است
خیال کن که کوریم
یا کورمان کرده‌اند... 
اگر گذشتیم و
نگاهی
نیم نگاهی
از ما به هم نرسید.

مسعود امینی



جمعه ۱۳۸٤/٦/٤
جنبش

تو اگر سبدي پر ز نارنجي، من دشنه‌ي خورشيدم
تو اگر مادياني كهربايي، من آن جادّه‌ي خونينم
تو اگر برف نخستي، من تنور پگاه را مي‌افروزم
تو اگر برج شامگاهي، من آن درفشم كه در ذهن تو مي‌سوزد
تو اگر خيزش بامدادي، من نواي اوّلين مرغانم
تو اگر سبدي پر ز نارنجي، من دشنه‌ي خورشيدم
تو اگر محرابي از سنگي، من آن پنجه‌ي زنديقم
تو اگر خطّه‌ي خوابي، من خود آن چوبدست سبزم
تو اگر جهيدن بادي، من آتش مدفونم
تو اگر چشمه‌ي آبي، من دهانه‌ي جلبكم
تو اگر جنگل ابرهايي، من آن تبرم كه مي‌شكافدش
تو اگر ديار كفراني، من خود باران رحمتم
تو اگر كوهسار زردي، من بازوان سرخ گلسنگم
تو اگر خورشيد دمنده‌اي، من آن جادّه‌ي خونينم

اكتاويو پاز
ترجمه‌ سعيد سعيدپور



جمعه ۱۳۸٤/٤/۳
همين...



همين كه چشم ديگر
راه نمي‌كشد با پرواز پرنده‌يي
همين كه گوش نمي‌ماند
با ترنم غزلي
همين كه با رويش گلي تازه
ديگر
حيران نمي‌شود بيني
همين...
خبر مي‌دهد از فرود ستاره‌يي
كه انگار
در ما نبوده است
هرگز
+

صمصام كشفي



شنبه ۱۳۸۳/۱٢/۱٥
امشب...

دلم شعر مي خواهد امشب و بوسه
و نوايي كه نام مرا زمزمه كند در خلوت
و گوشي كه صداي مرا تشخيص دهد در همهمه
و دلي كه بلرزد به ياد من
و دستي كه نوازش بداند
و گونه اي كه سرخ سرخ باشد از شرم
در آن هنگام كه نگاهمان گره خورده در هم

دلم شعر مي خواهد امشب و ناله
و خاطره اي كه ساخته مي شود
و اميدي كه نقش مي بندد
و دورنمايي كه خود مي نمايد
و انبساطي كه در آغوش زاده مي شود

دل تنگ من امشب
بي صبرانه شعر مي خواهد و سكوت
سكوتي كه در آن گفتگو جاريست و عشق مواج است
آن هنگام كه زمان به سكون محكوم است
و تا ابد امتداد خواهد يافت تك بوسه هاي احساس من

دلم شعر مي خواهد امشب و مهتاب
و نوري كه روشن كند شب را به جاي روز
و گرمايي كه بسوزاند لب را به جاي دل
و عشقي كه آشكار است در ضربان تند قلب من.



سه‌شنبه ۱۳۸۳/٦/٢٤
اين عكس من است


اين عكس من است
مدّتي پيش گرفته شده
اوّل مات به نظر مي‌رسد
لكّه‌هاي خاكستري و خطهاي نيمرنگ
كاغذ را آغشته كرده است

بعد كه در آن دقيق شوي
درگوشه چپ چيزي مي‌بيني
مثل شاخه يك درخت:
بخشي از يك چنار يا صنوبر
و در سمت راست بالاي عكس
چيزي مثل يك شيب ملايم
شيرواني يك كلبه

در پس‌زمينه درياچه‌اي هست
و در پشت آن تپّه‌هايي كوتاه

( عكس فرداي غرق شدنم گرفته شد
من توي درياچه‌ام
در كانون تصوير
درست زير سطح آب
مشكل بتوان گفت
كه دقيقا در كجايم
و چه قدّ و قواره‌اي دارم
تاثير آب بر نور
عكس را مخدوش كرده است
اما به قدر كافي اگر نگاه كني
سرانجام
مي‌تواني مرا ببيني.)

«مارگريت ات وود»



پنجشنبه ۱۳۸۳/٥/٢٢
باد شمال سرد است هنوز...

قبلا گفته باشم
منظورم از جهان
همين خرده ريزهاي ارزان زندگي ست
و من
جهان را به روشني، به رؤيا، به راه مي خواهم
آدمي را به عيش، علاقه، آسودگي
چه مي شود اگر زندگي
زندگي باشد
ما آسمان باشيم
آسمان وسيع
آوازها عجيب
اصلا نگران نگفتن نباشيم
برويم پشت سرمان را
تا هفت پشت هر چه بي خيال نگاه نكنيم
خيال كنيم رفته ايم خل شده‌ايم
داريم خيره به خواب خودمان
خواب خودمان را مي بينيم
من بارها
شورگلوي قناري را
سيرتر از رشح بوسه نوشيده‌ام
مي‌دانم ظهر تابستان است
اما به ياد مي‌آورم روزگاري در اين حدود
دختري بود به اسم عجيب
شما دير آمدي ري را مرا خوانده‌ايد؟
و به ياد مي آورم
نيما رفته بود يوش
رفته بود بلده
رفته بود كندلوس
اما فروغ نزديك است
تمام راه تا قهوه‌خانه چاي و گليم و گفتگو
بادهاي شمالي با ما بودند
بنفشه با ما بود
بوسه با ما بود
بنان با ما بود
و ماه...كه لخت مادرزاد است هنوز
و اين تو گفتن تو
چقدر آشناتر از اسامي بعضي روزهاي روشن است
من به همين دليل
از شدّت شاعري گاه شبيه شما مي شوم
اعتماد به آوازهاي آسمان
آخرين فرصت مسافران مهتاب است
تا شما از خورده برده هاي حضرات حرف مي زنيد
من هم مي روم كلماتم را بياورم
مي آورم
مي ريزمشان وسط سايه هاي نور
بعد باران ها را جدا مي كنيم
بوسه ها بنفشه ها را جدا مي كنيم
جهان و آدمي جهان آدمي را جدا مي كنيم
راز، روشني، رؤيا، راه
زندگي، علاقه، عيش، آسودگي
دنيا دارد آبي مايل به خواب خدا مي‌شود
نگفتم منظورم از جهان
همين خرد و‌ ريزهاي ارزان زندگي است
پتو از رويت نرود
باد شمال سرد است هنوز...

سيد علي صالحي



پنجشنبه ۱۳۸۳/٥/۱٥
تولّدت مبارك

در من امشب ترنّم غزلي است.
دلم امشب ستاره باران است.
واژه‌ها را خبر كنيد.
واژه‌ها را خبر كنيد.
تا كه با كوزه‌هاي خالي خويش
بشتابند سوي من؛
كامشب
در من است آنچه در دف باران،
و‌آنچه در ناي چشمه‌ساران است.

عشق پيدا شده‌است.
پرنيان وزيدنش
در باد
گونه‌ام را نواخت.
عطر او بود در طراوت صبح.
عشق پيدا شده است،
مي‌دانم؛
عشق پيدا شده است بار‌دگر.

آي دل!
آي خاكستر غريب!
وزش شعله را بنوش،
بنوش.

مژده، پاييز جان!
كان پرستوي رفته برگشته‌ست.
باز، در دشتهاي خاكستر،
جام آلاله شعله‌ور گشته است.

مژده، شب جان!
بال بگشوده نور،
همه آفاق پر‌شرر گشته‌ست.

مژده، خاموشي لطيف!
شعر سرشار!
در من امشب ترنّم غزلي است؛
دل من دل شده است ديگر‌بار.

ازلي ديگر است اين پيوند.
پرتو حسن تو است؛
و تجلّي و
نرد‌بام سرور.

ديگر آن به كه هيچ دم نزنم...

خوب دلسپردني تولّدت مبارك
دوست دارم تو را...آنگونه كه عشق را...دريا را...آفتاب را 

                                                                                   تارا



دوشنبه ۱۳۸۳/٤/۱٥
يك مايه در دو مقام

 

دلم كپك زده، آه
كه سطري بنويسم از تنگي دل،
همچون مهتاب زده يي از قبيله ي آرش بر چكاد صخره يی
زه جان كشيده تا بن گوش
به رها كردن فرياد آخرين.

كاش دلتنگي نيز نام كوچكي مي داشت
تا به جانش مي خواندي:
نام كوچكی
تا به مهر آوازش مي دادي،
همچون مرگ
كه نام كوچك زندگي ست
و بر سكّوب وداعش به زبان مي آوری
هنگامي كه قطاربان
آخرين سوتش را بدمد
و فانوس سبز
به تكان درآيد:
نامي به كوتاهي آهی
كه در غوغاي آهنگين غلتيدن سنگين پولاد بر پولاد
به لب جنبه يي بدل مي شود:
به كلامي گفته و ناشنيده انگاشته
يا ناگفته يي شنيده پنداشته.

سطری
شطری
شعری
نجوايي يا فريادي گلودر
كه به گوشي برسد يا نرسد
و مخاطبي بشنود يا نشنود
و كسي دريابد يا نه
كه “چرا فرياد؟”
يا “با چه مايه از نياز؟”
و كسي دريابد يا نه
كه “مفهومي بود اين يا مصداقي؟
صوت واژه يي بود اين در آستانه ي زايشي يا فرسايشي؟
ناله ي مرگي بود اين يا ميلادي؟
فرمان رحيل قبيله مردي بود اين يا نامردي؟
خاني كه به وادي بركت راه مي نمايد
يا خائني كه به كج راهه ي نامرادي مي كشاند؟”

و چه برجاي مي ماند آنگاه
كه پيكان فرياد
از چلّه
رها مي شود؟:

نيازي ارضا شده؟
پرتابه يي
به در از خويش
يا زخمي ديگر
به آماج خويشتن؟

و بگو با من بگو با من:
كه مي شنود
و تازه
چه تفسير مي كند؟

                          شاملو



یکشنبه ۱۳۸۳/۳/۳۱
بهار دلكش رفت و باز هم دل به جا نباشد...

 

 به همين راحتي، بهار هم تمام شد

ديدي فروردين نيامده چه آسان ارديبهشت را به خرداد سپرد و رفت...

 

چه فكر مي كني؟
كه بادبان شكسته زورقِ به گل نشسته اي ست زندگي ؟
در اين خرابِ ريخته
كه رنگ عافيت ازو گريخته
به بن رسيده راه بسته اي ست زندگي ؟
چه سهمناك بود سيل حادثه
كه همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان ز هم گسيخت
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب دركبودِ دره هاي آب غرق شد
هوا بد است
تو با كدام باد مي روي؟
چه ابر تيره اي گرفته سينه تو را
كه با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمي شود
تو از هزاره هاي دور آمدي
در اين درازناي خون فشان
به هر قدم نشان نقش پاي توست
در اين درشتناك ديولاخ
ز هر طرف طنين گامهاي رهگشاي توست
بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه وفاي توست
به گوش بيستون هنوز
صداي تيشه هاي توست
چه تازيانه ها كه با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها كه از تو گذشت سربلند
زهي شكوه قامت بلند عشق
كه استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه من
هنوز آن بلنددور
آن سپيده آن شكوفه زار انفجار نور
كهرباي آرزوست
سپيده اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست
به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بيفتي از نشيب راه و باز
رو نهي بدان فراز
چه فكر مي كني ؟
جهان چو آبگينه شكسته اي ست
كه سرو راست هم در او شكسته مي نمايدت
چنان نشسته كوه دركمين درّه هاي اين غروب تنگ
زمان بي كرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پاي او دمي ست اين درنگ درد و رنج
به سان رود
كه در نشيب دره سر به سنگ مي زند
رونده باش
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست
زنده باش

                                 ه.ا.سايه

 



یکشنبه ۱۳۸۳/۳/٢٤
وقت تمام است...


۱.امتحان بخشي از زندگي است،نه،زندگي امتحان است.
                                                                              پائولو كوئيلو

2.فقط سوپ كلم است كه حال آدم را بيشتر از امتحان به هم مي زند.
                                                                                              آلبرت انيشتين

3.امتحان مسخره ترين كار دنياست.
                                                جرج برنارد شاو

4.چي گفتيد؟ امتحان؟معني اش را نمي دانم!
                                                                 جورج اورول

5.هر كس رو مي خواي از خودت متنفر كني،امتحانش كن!
                                                                              يك ضرب المثل برمه اي

6.توي مدرسه هر سؤالي را كه در امتحان هايم درست جواب مي دادم، بعدا مي فهميدم كه كاملا غلط بوده، اين اتّفاق بعدها در زندگيم هم ادامه يافت. هروقت فكر مي كردم درست رفتار كرده ام، ديدم يك جاي كار اشتباه بوده.
                             ارنست همينگوي

-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --

هي مي روم،
تارا در غبار و ماه در پياله ي آب،
شايد اشاره اي، آوازي، حرفي ساده يا سكوتي سرشار،
چه مي دانم، ميان يافتن و دريافتن فاصله اي هست.
                                                                       سيد علي صالحی